
از بهشت برمیگردم...
همه ی حرفم این است كه دنیا میتوانست خیلی بهتر از این باشد...یعنی خدا میتوانست با ما بیشتر كنار بیاید،آخر كجای دنیا به هم میریخت اگر كه من آن تكه ی كوچك از آسمانم را از دست نمیدادم... جانِ من این جمله ی "حتما حكمتی دارد" را كنار بگذار و با چشم حقیقت بین ببین همه جای این دنیا و زندگی مان را...این رسمش نبود باور كن، آخر روزی كه داشتیم می آمدیم با ما اینگونه تا نكردهبودند، هان؟ قرار بود ما باشرف ترینِ موجودات زمین باشیم، و از زمین و آسمان برایمان نعمت ببارد، و خدایمان دوستمان داشته باشد...این كه نمیشود من هر روز آرزویم این باشد كه كاش یك چلچله به دنیا می آمدم... قرار بود با هم مهربان باشیم و بر هم عشق بباریم...اصلا خدایی كه به خاطر دارم خیلی مهربان تر از این بود، آخر این كه نمیشود همه زندگیمان را زشتی گرفته انگار نه انگار كه روزی...
از بهشت كه می آمدم ترمه و حریر ملكوت بر تن داشتم...نمیدانم اگر چشم مخصوص تماشا نبود چرا بهمان وصلش كردند...این مقنعه ی سیاه دارد خفه ام میكند در این بهاری كه بی شباهت به تابستان نیست...چقدر دشوار است تحمل بهاری كه باد توی گوش هایت زوزه نكشد و آواز نرمگون نخواند...بهار و پاییز فصل های دوست داشتنی اینجا هستند اما هر سال كه میگذرد بهار تابستان تر و پاییز زمستان تر میشود انگار...در بهشت هیچ فرشته ای فصل ها را اشتباه ورق نمیزد...
از بهشت كه می آمدم فرشتگان دوست داشتنی ام كه هر روز با هم توی كوچه لِی لِی بازی میكردیم بدرقه ام میكردند...مرا وعده به سفری كوتاه و كوتاهیِ سفر دادند...آنها به من گفتند زمین جای خوبی خواهد بود و من هرگز فكر نمیكردم به این زودی دلتنگشان شوم در حالی كه ممكن است مثل بعضی آدم ها تا صد سالگی همین جا بمانم، البته كتابی خواندم كه بسیار امیدواركننده بود، شازده كوچولو محبوب ترین شخصیتی ست كه در این مدت با او آشنا گشته ام، او كه از خرده سیاره اش به قصد یافتن دوست به زمین آمده بود، وقتی فهمید كه زمین جای بهتری نیست، و فهمید كه هیچكس اندازه ی گلش دلتنگش نمیشود، همان وقت كه هواپیمای آنتوان دوسنت اگزوپری تعمیر شده بود با نیش مار بر قوزك پایش به خانه اش توی دل آسمان بازگشت و آسمان كویر توی آفریقا همیشه با نور ستاره اش روشن تر از همه جاست...به كسی نگفته ام اما نورش شب ها از پنجره ی اتاقم پیداست...
آخر این كه نمیشود...من دیگر طاقت اینهمه عذاب را ندارم بر این وجدان كوفتی كه نمیدانم چه اش است، دكترها این جور درد ها را بیماری نمیدانند...بچه تر كه بودم اصلا درد نمیگرفت اما خدا برای اینجا قوانین سختی گذاشته ست، كه اگر كسی سرپیچی كند دیگر به خانه اش باز نخواهد گشت، و چه تهدیدی ترسناك تر از این میتوانست باشد خدای من...ما آدم ها خیلی قوانین داریم كه من سر از هیچ كدامشان درنمیآورم و بخاطر همین وجدانم ملتهب است و درد میكند...
رویای هر شبم این است كه روزی بازگشته باشم به خانه مان توی آن كوچه ی بن بستِ آخرِ باغ آلبالو كه از درختانش مربا میچكید و كنارش یك بستنی فروشی بود از همان اسكوپیهایش كه رنگابارنگ هم بودند و توی قیف بیسكوییتی ترد میریختند و از خوردنش دندان هایم یخ نمیزد، كنارترش هم یك سوپرماركت كه هرچه داشت چیتوز موتوری بود و پاستیل شیبا و بیسكوییت رنگارنگ كه لای ویفرش عسل داشت... همانجا كه روی تاقچه ی اتاق مینشستم و تا به ابد كتاب های نشر چشمه میخواندم و ساعت همیشه شش بعد از ظهر را نشان میداد...بازگشته باشم و با وایرلسی كه هیچ قطعی ندارد توی وبلاگ پستی بگذارم با این عنوان: از زمین برمیگردم...
سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه . چند وقت بود پست نداده بودیم و مطالب وبلاگ تکراری شده بودند . من به عنوان مدیر وبلاگ از همه ی شما عذر میخوام . امروز یه پست میدم در مورد چند فیلم که بر اساس یک بازی کامپیوتری ساخته شده اند . منتظر نظرتون هستم .

ادامه مطلب
طبقه بندی: نقد، آزاد،
برچسب ها: شاهزاده ایرانی، اهریمن ساکن، آدمکش حرفه ای، prince of persia، resident evil، hitman،
سلام . امیدوارم ایام به کامتون باشه . این روزها که ما درگیر امتحانات میان ترم هستیم ، هوای گیلان گرم شده ! وبلاگ ما هم گرم شده ، اونم به خاطر نظرسنجی ای که کرده بودیم و شما ، همراهان همیشگی این وبلاگ ، منت به سر ما گذاشتین و رای دادین . تصویر زیر هم نشان دهنده ی نتایج نظرسنجیه :

اول امیدوارم تقلبی انجام نشده باشه . دوم اینکه خوشحالم بیش از 56% کسانی که رای دادن ، فعالیت نویسندگان این وبلاگ رو در سطح عالی دیدن . سوم اینکه از هر 16 نفری که شرکت کردن تشکر میکنم .
این نتایج به ما چند نکته رو توصیه میکنه :
الف) اون همه تلاشهای ما طی این مدت ، بیهوده نبوده ، پس باید به تلاشون ادامه بدیم . کم نیاریم . نباید کاری بکنیم که بعد از یک سال ، مجموع نظرات مثبت ، از مجموع نظرات منفی کمتر باشه .
ب) بعد از سطح عالی ، بیشترین رای رو سطح ضعیف گرفته ! پس 100% یه جای کار میلنگه . یکیش میتونه این باشه که ما مطالب علمی زیاد نداریم . یکی دیگه میتونه این باشه که مطالب نویسندگان ، گه گاه تکراری میشن ( مثلا من زیاد پست موسیقیایی میدادم قبلا ) . یکی دیگه میتونه کش مکش هایی باشه که قبلا روی وبلاگ بود سر مدیریت و ... . شاید دلایل دیگری هم باشه ، دوست دارم کسانی که ضعف در وبلاگ ما میبینن ، دلیلشون رو برامون بنویسن ، واقعا خوشحال میشم . مطمئن باشین من به شخصه ، آدم انتقاد پذیریم .
طبقه بندی: آزاد،
سلام . امیدوارم احوالتون خوب باشه . تو این پست ، کمی در مورد بعضی از داستان های مصوری که به فیلم تبدیل شده اند ، بحث میکنیم . منتظر نظراتتون هستم ( تصویر زیر ، آرم دو شرکت بزرگ تهیه کننده ی داستان مصور تو آمریکاست )

ادامه مطلب
طبقه بندی: نقد، آزاد،
برچسب ها: کمیک استریپ، داستان مصور،
به نام خدا...
هفته نوشت

قطعا این هفته سخت ترین هفته درطول دوران گران بار تحصیل اینجانب بوده است...هفته ای پر از استرس و دل رعشه و دلشوره و دلتلخه و دلزهره که در تمام طول هفته قیافه ام شبیه خرس سفیدی بوده است که جای ماهی توت فرنگی میخورد...بگذار صادقانه بگویم: آدم که درس نخوانده باشد هیچ چیز ارزش لبخند زدن ندارد، ، غذاهای سلف بدمزه ترند، صدای هیچ کس دلنشین نیست خصوصا صدای استاد محترم آناتومی که به قول معروف یک کله میگوید و میگوید و مجال فکر کردن به احدالناسی نمیدهد ... و به قول یک آهنگی که خواننده اش برایم آشناست هیچ جکی خنده دار نیست و همه چیز همانی میشود که نباید.
دیروز توی دانشکده کنگره ی نمیدانم چی چی بود و دانشکده ی نقلی مان پذیرای جمع کثیری از مهمانان... قرار بود که تنها وعده غذایی قابل تحمل هفته یعنی جوجه کباب را نوش جان کرده راهی بیمارستان امینی شویم...ظرف غذا را از دستان زحمت کش آشپز عزیز گرفتم و بدون بسم الله شروع کردم...قاشق اول و دوم و سوم ...تمام شد... باور نمیکردم که تمام سهم من از این ناهار شاهانه فقط سه تکه ی کوچک سینه ی مرغ به رنگ سبز و سیاه باشد و یک قطعه استخوان ناقابل و البته یک عدد پوست گوجه ی کباب شده(یعنی کربن خالص...گوجه اش نبود، فقط پوست سوخته بود). مانند بچه ای که با زور غذایش را ازش گرفته باشند خدمت آشپزجان رسیدم و علت را جویا شدم...ایشان در کمال تعجب اظهار داشتند که چون امروز مهمان زیاد داشتیم و کاز زیاد بوده حتما اشتباهی شده و غذای همه اینگونه نبوده (دروغ؟!!!من از هرکس پرسیدم عین آمار بالا را داد!) و طی یک پیشنهاد بی شرمانه دو پرس غذا به دستم داد که از شکایتم بگذارم... و من با تمام گرسنگی که توی معده ام آزار میداد پیشنهادش را رد کردم...اما جای شک نبود که این تنها یک دروغ ساده برای رفع و رجوع قضیه بود و باقی غذای ما دانشجویان بخت برگشته در قالب جوجه کباب های اعیانی به خورد مهمانان فرهیخته ی کنگره رفته بود...در آن لحظه احساس انسان های گشنه گدا را داشتم که مزدوران صرفا با سیر کردن شکمشان صدای اعتراضشان را خفه میکنند...باور کردنی نبود که من باید با معده ی خالی تا عصر زنده میماندم...اما کاش همه چیز به اینجا ختم میشد...
وارد بیمارستان که شدیم با خانمی خوش سیما و نه چندان خوش خلق آشنا شدیم که گویا مربی جدید کارآموزیمان بود...میتوانم بگویم که طی شش ساعتی که در خدمتشان بودم بیش از دو جمله که منظور دقیق اولینشان را نفهمیدم به زبان نیاورد...شیفت عصر هم که بسیار خلوت و قادر بود بدون تمامی، تا آن سر دنیا کش بیاید...
عصرگاه حدود ساعت پنج یک بیمار تصادفی داشتیم که گویا بدون گواهینامه موتور سواری می کرده است و حاصل این بود که از لگن تا مچ پا توی گچ و بانداژ پیچیده شده بود و صدای ناله هایش دل سنگ را آب میکرد و اشکم را سرازیر کرد...بیمار پسر نوجوانی بود که هزاران گرافی از هیپ و فمور و ساق داشت...از ترس مورمور شدن از اتاق کنترل بیرون نرفتم، اما صدا را که نمیشود نشنید و اشک را که نمیشود نریخت... مربی خوش حوصله مان هیچ از درد کشیدن بیمار دلش ریش نمیشد و گویا صدایی نمیشنید...اصرار داشت که پسر با آن وضعیت عصف ناک پوزیشن های فضل الله تورچیان را اجرا کند و گاه که طاقت نداشت و همکاری نمی کرد، تنها توضیح این بود که اگر میخواهد میتواند برود و عکس برداری انجام نشود...صدای ناله های بلند بالا بیشتر شد و پسر از شدت درد مشت محمی بر تخت کوبید و صدای بعدی سیلی محکمی بود که از پدر خورد و چند فحش بیـــ_ـ_ــ_ـب... با هر موج صوت که به استخوان های چکشی گوشم میرسید تمام سلول های بدنم درد میگرفتند... برای چند لحظه خودم را با آن محیط ناآشنا یافتم...این من بودم که می بایست از این پس با چنین بیمارانی کار کنم...؟ قطعا تحمل برای من آسان نخواهد بود...
گرافی های جان فرسا یش پس از حدود یک ساعت به اتمام رسید...و چند ساعت بعد را فقط تحمل کردم... پایم را که از بیمارستان بیرون گذاشتم حس زندانیانی را داشتم که از حبس سه سال و ابد عفو مشروط خورده اند...با بلندترین گام ها و سریع ترین ماشین های ممکن خودم را به خانه رساندم...از آن پس این ماجرا را برای هرکس که دیده ام با شرح وتفسیر تعریف کرده ام بلکه :
دیگر هیچ کس نگویند شما رادیولوژیست ها کارتان آسان است ،
و دیگر هیچ کس بدون گواهینامه سوار موتور نشود ،
و دیگر هیچ رادیولوژیستی تکنیک های سخت روی بیماران تصادفی اش اعمال نکند و با احساسات کارآموزانش بازی نکند
و دیگر هیچ پدری در گوش فرزند خطاکارش نزند وقتی که یک شکستگی بزگ روی کرست ایلیاکش دارد و سر استخوان فمورش توی فورامن ابتورتور مانده و استخوان شکسته و توی لگن فرو رفته و تازه از زیر جراحی ساق پا در آمده و قرار است باقی عمر چند تکه فلز غول آسا با پیچ ومهره های عظیم الجسه به جای استخوان تیبیا و فیبولا توی پایش راه برود...
بله ، امروز آمدم که همین ها را بگویم و بروم...
پ ن : شما که سواد دارید، لیسانس دارید، روزنامه میخونید، با بزرگون میشینید حرف میزنید،همه چی میدونید،شما که کلت پره، معلم مرم گنگید، واسه هر چی که میگن جواب دارید، در نمی مونید، بگو از چیه که من دلم گرفته، راه میرم دلم گرفته، میشینم دلم گرفته، گریه میکنم، میخندم، دلم گرفته..." محمد صالح اعلا "









